بخششی در کار نيست!
![]()
![]()
بخششی در کار نيست![]()
![]()
- آفتاب تازه از افقهای پالرمو بالا مي آمد که آلبرتو صدای پاهايی را شنيد. سه مرد از پله ها بالا آمدند. يکی از سه نفر گقت:
- اوکی، آلبرتو، الان ساعت شش صبح است و ما بايد کارمان را انجام دهيم.
آلبرتو پرسيد:
- خبری از جلسه تجديد نظر نشد؟
- نه ، به نظرم هيچ شانسی برای بخشوده شدن نداری. ناچاری وارد اتاقک بشی و شلوارت را پايين بکشی. آيا به عنوان آخرين درخواست حرفی داری بزنی؟
ـ آخر چرا من؟ من بی گناهم... من آدم خوبی بودم. همش کارهای خير ميکردم... من ميترسم! در تمام عمر هرگز چنين وحشتی نداشتم.
- ما همه از آينده ميترسيم.اما تو فکرت را روی سفر به سرزمين زيبايی متمرکز کن. قکرش را بکن تو داری به عزيزانی می پيوندی که قبل از تو اين راه را رفته اند.
- ميتوانم قبل از اين که کار را شروع بکنيد همسرم را ببينم؟
- ديدن او کمکی نمی تواند به تو بکند.
- پس من داخل اتاقک نمی شوم.
دو مرد به طرف آلبرتو حمله بردند.
آلبرتو: بسيار خوب حالا که مجبورم ميکنيد، دلم ميخواد که خودم شلوارم را پايين بکشم. ولی بدانيد که اين کار برای ابد روی وجدان شما سنگيني خواهد کرد.
آلبرتو داخل اتاقک شد و در اين لحظات به شدت عرق می ريخت و مثل بيد می لرزيد. يکی از مردان پرده ای را کنار زد که در پشت آن تختی قرار داشت.آلبرتو بی اراده چند قدم به عقب برداشت. در اين لحظه دو مرد ديگر از دو طرف دستهای آلبرتو را گرفتند و روی تخت هل دادند و پرده را کشيدند.
از زير پرده لرزش پاهای آلبرتو مشهود بود. ناگهان فريادی از پشت پرده به گوش رسيد. و اين به اين معنا بود که همه چيز تمام شده و آلبرتو باز هم نتواست از آمپول زدن فرار کند!!![]()
![]()
![]()